sale no | موضوع : ***
سلام..!
خوشین؟؟؟
سال نو مبارک.....
سلام..!
خوشین؟؟؟
سال نو مبارک.....
سلام من یه خبر تازه دارم.
من و چند تا از بچه های مدرسه تو مد رسه یه شرکت ساختیم.
(البته این فقط برای بچه های مدرسه هست.)
ما یه شرکت ساختیم به نام دوستان.
شما میتونید با کلیک بر روی نظرات هر چی می خواین سفارش بدین!
مثل: طراحی لباس - طراحی اسم و نقاشی های متنوع




سلام
حالتون خوبه؟
دلم براتون تنگ شده بود
شما چی؟

یه خبر خیلی خوب هم واسه من هم واسه شما!
بگم؟
بگم؟
بگم؟
باشه پس میگم
من 5 اذر کنسرت دارم!
شما هم بیاین
ولی نمیگم کجاست!
خودتون پیدا کنید!
بای....
dont forget comment...
اول سلام
بعدش من خیلی ناراحتو عصبانی هستم یعنی چه؟
چرا این قدر نظرام کمه؟
نظر بدین دیگه هم خصوصی هم غیر خصوصی !

اصلا من می خوام یه سوال دیگه هم بگم این سوالو تو مجله خوندم
خیلی باحاله
خاب سوال اینه :
یکی می خواست از این طرف رود خونه بره اون طرف رود خونه
که یه بز یه دسته سبزی و
یه گرگ داشت وسط رود خونه هم یه قایق بود که فقط خودشو
یه حیوون یا اون سبزی جا میگرفتن.
پس اون چه طوری میتونه که
طوری بره که بز سبزی هارو نخوره و یا گرگ بز رو نخوره؟
خاب اینم از سوال خیلی پیچیدست نه؟
منم نمیدونستم ولی جواشو تو مجله خوندم و یاد گرفتم!
خاب دیگه می خوام این دفه نظرا بترکه باشه؟
بابای...
......!
LOVE
دوستتون دارم..
این گلم برای شما
سلااااااام خوبین؟
من می خواستم یه مسابقه بزارم!
یه مسابقه ی خیلی جالب!!!!
مسابقه این طوریه :
من دو تا سوال میپرسم ببینم که کی درست جواب میده !
خا ب سوال ها اینا هستن :
1-کدوم حیوون هستش که بدون این که سرشو بر گردونه می تونه پشت سرشو ببینه؟؟؟
2-عطسه می تونه تا چند کیلو متر در ساعت حرکت کنه؟؟؟
سوالا خیلی اسونن حتما جواب بدین باشه؟
خاب دیگه منتظرم..........
باااااااااااااااااااااای..........................
توجه:
خانم ها و اقایان لطفا به صفحه ی 2 وبم برین بگردین اونی که رنگی
رو بخونین همون پست جدیدمه باشه
به نام خدا
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.
یه دختری به نام سارا در خونه ی کوچکی با پدر و مادرش زندگی میکرد.
سارا دختر خیلی خوبی بود اما.....
درس خواندن را اصلا دوست نداشت!!!
وقتی که او درس داشت مادرش به او تکالیفش را میداد و می رفت.
اما سارا به جای اینکه تکالیفش را انجام بده با عروسک هایش مشغول بازی میشد!!!
اما....................
یه روز که مادرش تکالیف های سارا را داد تصمیم گرفت که هر چند وقت یه بار بهش سر بزنه!!!
واااااااای............................
فکر می کنید چی شد؟؟؟
مادرش عصبانی عروسک هایش را پرت کرد و.....
سرش داد زد!!!!!!!!!!!!!
بی چاره سارا....
سارا هم از ناراحتی شروع کرد به گریه کردن!!!!!!!!!!!
سارا فهمید که چه اشتباهه بزرگی کرده!!!
سارا دیگه از اون به بعد دختر خوبی شد و همیشه درس هایش را به موقع خوند.
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.
| [ 1 [ 2 [ 3 [ 4 |